الشهيد الثاني (مترجم: مخبر دزفولى)

41

مسكن الفؤاد (ارمغان شهيد) (فارسى)

مىبرند ، يك وقت متوجه شدم ، كودكانى از بهشت بيرون مىآيند و ظرفهاى آب در دست دارند ، من برادرى دارم كه فرزندى از او مرده است ، آن را ديدم و از او آب خواستم ، در جواب گفت : عموجان ما اجازه نداريم كسى را جز پدرانمان و مادرانمان سقايت كنيم . از اين جهت من اين تقاضا را دادم . اين جريان را بيهقى نقل كرده و ميگويد : سپس دعا كرد ، آمين گفتند . و بعد از چند روز ، همان پسر بدرود جهان گفت . مترجم گويد : جاى شگفتى نيست ، وقتى ايمان به آخرت قوى بود ، اين اثرات را دارد . يعنى كسى كه از ترس عذاب آخرت فرزند خود را مىدهد ، مسلما از محرمات اجتناب و دورى مىكند . امروز جوانان ما از خدا تقاضاى شهادت مىنمايند . 4 - محمد بن خلف گويد : ابراهيم حربى فرزند يازده ساله‌اى داشت كه قرآن را حفظ كرده بود ، و پدرش مقدارى علم فقه و حديث به او ياد داده بود . آن فرزند زندگى را بدرود گفت . ما براى تسليت و تعزيت او رفتيم . او در جواب گفت : از خواسته‌هاى من ، مرگ او بود . تعجب كرديم و گفتيم : اى ابا اسحق ، تو امروز جزء دانشمندان نامى هستى ، چرا چنين مىگوئى ؟ فرزندت حافظ قرآن بود ، ممكن بود در آينده يك فقيه اسلامى بشود . در جواب گفت : در عالم خواب ديدم كه قيامت قيام نمود و كودكانى را يافتم كه كوزه‌هاى آب در دست و مردم را استقبال مىكنند ، و آن روز ، روز بسيار گرمى بود . به يكى از آن اطفال گفتم : تشنه‌ام مرا آب ده . در جواب گفت : تو پدر من نيستى . من پرسيدم : شما كيستيد ؟ در جواب گفت : ما اطفالى هستيم كه قبل از پدرانمان از دنيا رفته‌ايم ، لذا ايشان را استقبال مىكنيم و به ايشان آب مىدهيم . ابراهيم حربى گفت : از اين جهت تمنى كردم كه فرزند يازده ساله‌ام بميرد تا در آن جهان مرا كمك دهد « 1 » . 5 - غزالى در كتاب احياء العلوم نقل مىكند : مردى از صلحاء و نيكوكاران در سنين جوانى و سلامت مزاج ، از ازدواج كردن و زن گرفتن ابا و امتناع داشت و قبول نمىكرد كه زن بگيرد مدتى بدين منوال بود تا وقتى از اوقات دفعتا از خواب پريد و مىگفت « زوجونى ، زوجونى » يعنى به من زن بدهيد و تكرار مىكرد . علت از او پرسيدند . در جواب گفت : شايد خداوند به من فرزندى عنايت كند ، و قبل از من بميرد . زيرا در خواب ديدم : كه قيامت برپا شده و من در جمعيت مردم در موقف حساب هستم و در تشنگى و اندوه بودم ، مانند همهء مردم يك وقت متوجه شدم ، اطفال كوچكى در ميان جمعيت رفت و آمد مىكنند و يك قنديلى هم

--> ( 1 ) اين داستانها جنبه تسكينى دارد .